به بلندترين نقطه آسماناشاره ميكنم و ستارهاي را كه گمنامترين استميخوانم و لحظهاي بعد سقف خانهام سرشار ازستارههايي ميشود كه تبسم، اهوارايي دارند.

در آشپزخونه.....
میله بارفیکس.....
گرومب......................
کمر دوتا شده من ..................
جیغ بنفش................
کرکر خنده...................
میله بارفیکس نصف شده ......................................
واقعا حیف درسی که بعضی ها میخونن . دوبار رفتم پیش یه دکتر فوق تخصص . مردک به خودش زحمت نداد یه سوال هم در مورد وضع و حال من بپرشه(از عصبانیت معتاد شدم).. تا اینکه چندروز پیش برا سرما خوردگیم رفتم پیش یه پزشک عمومی.. اونقدر با مزه حرف میزد که من دستم رو زده بودم زیر چونه ام و تکیه داده بودم به میز که با تکون مامان بلند شدم..مامان گفت پاشو بچه قصه تموم شد .. موقعی که دکتر میخواست نسخه رو تحویل بده مامان گفت آقای دکترمیشه به اون دارو ها یه شیشه شور هم اضافه کنید ؟؟ دکتر باتعجب نگاهش کرد . مامان گفت بچم راه حلقش بسته است گفتم شای شیشه شور یه کمکی کنه !!! دکتره اونقدر خندید که سیلاب اشک از چشمانش جاری شد ... من هم تنها کاری که میتونستم انجام بدم این بود که به بقیه لبخند ژوکند تحویل بدم تامبادا دکتر عزیزم فکر کنه که من بد اخلاقم و جنبه شوخی ندارم.........
آدم فقیری تصمیم گرفت یک خانه کوچک بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد.
تصمیم گرفت یک اتومبیل بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد....
تصمیم گرفت یک مسافرت برود. پولش رانداشت، منصرف شد...
تصمیم گرفت به سر و وضعش برسد. پولش را نداشت، منصرف شد.....
تصمیم گرفت خوب باشد. دیگر عادتش شده بود.....
دست در جیب خالی اش کرد و منصرف شد......
مطلبهايي رو كه از اين به بعد با اسم مسافر مينويسم مال كسي هست كه هيچ وقت فكر نميكردم يك روز دست به قلم بشه
(نظرهایی هم که توی بلاگ اسپات برا این مطلب نوشتین خوندم!!!)
