تبليغاتX
جزيرة الفيقول

 به‌ بلندترين‌ نقطه‌ آسمان‌اشاره‌ مي‌كنم‌ و ستاره‌اي‌ را كه‌ گمنام‌ترين‌ است‌مي‌خوانم‌ و لحظه‌اي‌ بعد سقف‌ خانه‌ام‌ سرشار ازستاره‌هايي‌ مي‌شود كه‌ تبسم‌، اهوارايي‌ دارند.

 



یکشنبه 25 دی1384 |

در آشپزخونه.....

میله بارفیکس.....

گرومب......................

کمر دوتا شده من ..................

جیغ بنفش................

کرکر خنده...................

میله بارفیکس نصف شده ......................................

 



چهارشنبه 21 دی1384 |

واقعا حیف درسی که بعضی ها میخونن . دوبار رفتم پیش یه دکتر فوق تخصص . مردک به خودش زحمت نداد یه سوال هم در مورد وضع و حال من بپرشه(از عصبانیت معتاد شدم).. تا اینکه چندروز پیش برا سرما خوردگیم رفتم پیش یه پزشک عمومی.. اونقدر با مزه حرف میزد که من دستم رو زده بودم زیر چونه ام و تکیه داده بودم به میز که با تکون مامان بلند شدم..مامان گفت پاشو بچه قصه تموم شد .. موقعی که دکتر میخواست نسخه رو تحویل بده مامان گفت آقای دکترمیشه به اون دارو ها یه شیشه شور هم اضافه کنید ؟؟ دکتر باتعجب نگاهش کرد . مامان گفت بچم راه حلقش بسته است گفتم شای شیشه شور یه کمکی کنه !!! دکتره اونقدر خندید که سیلاب اشک از چشمانش جاری شد ... من هم تنها کاری که میتونستم انجام بدم این بود که به بقیه لبخند ژوکند تحویل بدم تامبادا دکتر عزیزم فکر کنه که من بد اخلاقم و جنبه شوخی ندارم.........



دوشنبه 19 دی1384 |


آدم فقیری تصمیم گرفت یک خانه کوچک بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد.

تصمیم گرفت یک اتومبیل بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد....

تصمیم گرفت یک مسافرت برود. پولش رانداشت، منصرف شد...

 تصمیم گرفت به سر و وضعش برسد. پولش را نداشت، منصرف شد.....

 تصمیم گرفت خوب باشد. دیگر عادتش شده بود.....

 دست در جیب خالی اش کرد و منصرف شد......



شنبه 17 دی1384 |
مسافري هستم .. غريب و تنها كسي نيست كه فريادرس من باشد . حس عجيب و ناآشنايي مرا فرا ميخواند. مانند پرنده اي سرگردان شده ام . هزاران فرسخ را طي كرده تا به تنهايي برسم . چقدر مردمان اين سرزمين مهمان نوازي ميكنند . واقعا بايد به آنها تبريك گفت . ديگر نمي دانم چه سرنوشتي مرا به خود خواهد خواند . ترس تمام وجودم را فرا گرفته و بر پهناي دلم قدم ميزند اي كاش يك نفر پيدا ميشد كه مرا همراهي ميكرد و صدها اي كاش ديگر . نميتوانم با تنهايي اين سرزمين بجنگم بايد هرچه زودتر جنگ را تمام كرده و به خانه دوستي ها بروم.مسافر

مطلبهايي رو كه از اين به بعد با اسم مسافر مينويسم مال كسي هست كه هيچ وقت فكر نميكردم يك روز دست به قلم بشه
(نظرهایی هم که توی بلاگ اسپات برا این مطلب نوشتین خوندم!!!)
 



جمعه 16 دی1384 |

 
این چیزایی که اینجا هست مربوط میشه به مطلبهای قبلیم توی بلاگ اسپات .... دلم نیومد به کل نیست و نابودشون کنم برا همینم اینجا همه رو یه کاسه کردم و تحویل دادم....

خرابيهاي سامان يافته !!!

و فردا باز هم صبح از اين راه خواهد آمد!!!!
تمام اعصابم رو گذاشته بودم روي كامپيوتر . به قول مامان منو بابا هم قسم شده بوديم و كمر به قتل كامي جون بسته بوديم...بس كه كامپيوتر رو خاموش و روشن كردم ميدونستم كه اگر يه بار ديگه اين اتفاق بيفته بايد دستگاه و كل متعلقاتش رو بذاريم دم در كوچه ... بابا هم عزمش رو جزم كرده بود كه يه بلايي سر كامي بياره . در اين مواقع يا بابا همه كارها رو درست ميكنه يا اينكه چنان اون دستگاه رو از هستي ساقط ميكنه كه اصلا نميشه تصور كرد كه چنين چيزي هم يه زماني وجود داشته....داشتم خودم رو آماده ميكردم كه طبق معمول كيس ام رو بزنم زير بغلم و راه بيفتم اما خوشبختانه كار درست شد و داستان كامي جون با پاياني خوش تموم شد و همه از آن به بعد با خوبي و خوشي در كنار يكديگر زندگي كردند(قطعات كامپيوتر). موقعي كه داشتم پيچ هاي كيس رو مي بستم با با گفت اين كامپيوتر تو هم ديزلي هستا !!! و من از اينكه تلاشهاي بي شائبه و شبانه روزيم بالاخره نتيجه داد حسابي نيشم تا بنا گوشم باز شد

دوشنبه يخ زده

توي يه صبح يخ زده زمستون از خونه ميزنم بيرون ... همه جا يخ زده !حتي آسفالها ... سعي ميكنم حداكثر استفاده رو از هر نفسي كه ميكشم ببرم چون با هر دم تا مغز استخونم يخ ميزنه ... خورشيد هم اون موقع صبح هنوز از خونه گرمش بيرون نيومده .. توي درياي يخ زده افكارم غرق ميشم كه يه دفعه يه چيزي چشمام رو اذيت مي كنه. بهش نگاه ميكنم ..اونم مجبور شده توي اين هوا بياد بيرون و باز يادم مياد كه مثل هميشه فراموش كردم تا عينك آفتابيم رو با خودم بيارم... به اين فكر ميكنم كه اگه آدما نميدونن واسه چي اينجان و چه غلطي دارن توي اين دنيا ميكنن بقيه چيزايي كه ادعاي درك و فهمشون نميشه ميدونن

خودتون متوجه ميشيد!!!!

........تنها كاري كه ميتونم بكنم اينه كه به كوته فكري مردم پوز خند بزنم
ميگن دنيا محل گذر ! شايدم سر گردنه! اما ميدونم جاي ميخي كه توي ديوار كوبيده ميشه تا مادامي كه اون ديوار وجود داره باقي ميمونه يعني تا ابد دهر ديوار

من ديگه موندم واقعا

توي يه جنگل بي در و پيكر زندگي ميكنيم؟؟؟!!!!! كه تشخيص آدم از آدم نما توي اون خيلي خيلي سخته
خدايا!!!
يا اين جا رو يه جنگل تمام عيارش كن يا يه جايي براي زندگي آدما!!!!

من و يه كتاب

هنوز جاي نگاهت را بر ديوارهاي رنگ باخته از حسرت مي بينم ولي اي كاش خود بودي و اين غم را در انتهاي نگاهم مي يافتي و مي ديدي كه چگونه بغضي از حسرت در حنجره خسته ام به دام افتاده
توي اين چند وقت كه نبودم هيچ تغيير نكردم خيالتون تخت خواب فنري ....فقط يه كتاب خوندم كه تنها قسمتيشو كه دوست داشتم همين جمله بود ......راستي

سلام

 



جمعه 16 دی1384 |