روی مبل نشستم و به قفس قناری روی دیوار خیره شدم . به اون قناری های خوش رنگ و خوش آواز فکر می کنم که تا ابد محکوم به زندگی در قفس هستن !پس اون بالها برا چیه ؟ برا اینکه یه عمر حسرت پرواز رو با خودشون یدک بکشن؟!!!
وقتي نشتي زندگي زياد باشه !

شبی که در قفس و ا بود و تو
می تونستی بری و آبی بشی
دست کم تا لب تاریکی بیای
مثل یک حادثه آفتابی بشی
موندی و حتی رو اسم پرواز
هم خط کشیدی
برای رفتن من با تو بودم
من با تو بودم
اما ندیدی.............
بازم من هستم و کولیم ولی اینبار جاده ای در کار نیست ....
اینبار منم و کولیم و یه عالمه ابر .......
و اینبار هم درست همون موقعی که باید! از تمام روزمرگی هام فرار میکنم....
جاده مهم نیست حتی اون ابرها
مهم
من هستم و کولیم که همیشه هستیم!
