تبليغاتX
جزيرة الفيقول
 

روی مبل نشستم و به قفس قناری روی دیوار خیره شدم . به اون قناری های خوش رنگ و خوش آواز فکر می کنم که تا ابد محکوم به زندگی در قفس هستن !پس اون بالها برا چیه ؟ برا اینکه یه عمر حسرت پرواز رو با خودشون یدک بکشن؟!!!

 

 



دوشنبه 27 شهریور1385 |

وقتي نشتي زندگي زياد باشه !

 



پنجشنبه 23 شهریور1385 |

شبی که در قفس و ا بود و تو

می تونستی بری و آبی بشی

دست کم تا لب تاریکی بیای

مثل یک حادثه آفتابی بشی

موندی و حتی رو اسم پرواز

هم خط کشیدی

برای رفتن من با تو بودم

من با تو بودم

اما ندیدی.............



یکشنبه 12 شهریور1385 |

قصه سفر رفتن و رفتن با پای پیاده است ......

بازم من هستم و کولیم ولی اینبار جاده ای در کار نیست ....

اینبار منم و کولیم و یه عالمه ابر .......

و اینبار هم درست همون موقعی که باید! از تمام روزمرگی هام فرار میکنم....

جاده مهم نیست حتی اون ابرها

مهم

من هستم و کولیم که همیشه هستیم!



سه شنبه 7 شهریور1385 |