خونه ما الان بيشتر شبيه ميدون جنگ هست .......... هرچي گم بشه ديگه پيدا نميشه و خيلي از چيزهاي گمشده هم پيدا ميشه خيلي از چيزايي كه كاش هيچ وقت دوباره پيدا نميشدن ............موقع اسباب كشي آدم مجبور ميشه خيلي كارهايي رو كه تا حالا انجام نداده انجام بده ... برا همينم من از اسباب كشي (اعصاب كشي(به ضم کاف) ) متنفرم ...............
تنها نكته هيجان انگيز اين واقعه اينه كه توي محله جديد چند وقتي سرت برا شمردن تعداد پسرهاي خوش تيپ محله گرمه ! ؟!!!!!!!!!!!!!
من با وجود اين همه هيجان هنوزم از اسباب كشي متنفرم .............
ظرف شکلات رو که جلوم می گیره

با خودم فکر میکنم با این شکلات های تلخ آدم دیگه
حتی نمی تونه با یک شکلات هم دهنش رو
شیرین
کنه !!
يه عصر جمعه شلوغ هست و من سوار دوچرخه مهيارم كه با سرعت سرسام آوري از وسط ماشينها رد ميشه مهيار گرم دوچرخه سواري و من به ماشينهايي كه متوقفشون ميكنيم زبونك ميندازم .....
صداي مزخرف يه ترمز ..... و دوچرخه ما دوميليمتري يه ماشين متوقف ميشه. دوباره صداي ركاب زدن مهيار .... راننده سرش رو از پنجره بيرون مياره و ميگه : بدبخت مي ميريا!
به مهيار ميگم ولي ما كه دو نفريم .... مي خنده و ميگه حتما احساس كرده يكيمون خيلي وقته از دست رفته !!!!
و من با خودم فكر ميكنم كه كدوممون؟؟؟؟!!!


خستگی هام رو توی فنجان قهوه ام حل میکنم
و
قهوه ام رو یک نفس سر میکشم !
امیدوارم معده ام از عهده بقیه کارها
بربیاد !!!؟؟؟
هر بار که فرمان ماشین رو لمس می کنم

ترس از نیامدنم رو
در چشمهای مادرم
میبینم و تمام
روزهای......
تخت نشین شدن
علی رو که با خودش مرور میکنه !
