به آینه نگاه می کنم
به خودم لبخند می زنم و می گویم:
دیوانه که می شوی ، می گذارم به درد خودت بمیری!
پ.ن: نمیرم؟!
مستم از جام تهی!
![]()
بر دل دیوار رو به رو خواهم نشاند
عکسی
از جیب بغل در خواهم آورد:
من بودم این ، من ن ن ن ن ن ن (صمصام)
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی.......
من درد مشترکم
مرا فریاد کن! (شاملو)
آنان که ما را می فهمند
چیزی در وجودمان به اسارت می برند

بيا بيا بيا بيا بيا
بيا بيا بيا بيا بيا
بيا بيا بيا بيا
بيا بيا بيا بيا
بيا بيا بيا
بيا بيا بيا
بيا بيا بيا
بيا نزديکتر
یک روز اندوهگین پاییزی به خود گفتم:
به امروز که فردای دیروز می شود پوزخند می زنم
اما گویا خسته بودم آنگاه که نوشتم
یک ، دو نیست
از صفر اما بهتر است! (نامدار)
افسوس!
مو ها ، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را
تاریک میکنند (شاملو)
منظره پشت پنجره را نقش کردن
سخت نباید باشد
از رنگ ها
سفید و سیاه
برف در شب

انبوه چشمان پر سوال
حالا اگر نقاب حال از چهره بر فکند
می بینی اش که هی با فعل ماضی ور می رود
نه این که صرف کند
نشخوار می کند (صمصام)
یکسو
گلهایی خشکیده
و ترانه ای سبز فام
ریشه کاشته درگذشته زمان
سویی دیگر
سنبله ای در نسیم
و پچپچه هایی کم رنگ
ساقه نبالیده در آینده ی مکان (نامدار)
انسانها را چنان نامردم دیده ام
که مگر انقراض نسلشان
سال صفر بشریت باشد
آینه اندر آینه می شوم
و هرچه را که از من می گذرد
دو نیم میکنم
نیمی آب
نیمی سنگ
همیشه نیمه سنگی از نیمه آبی
سر بر میکند
و خروش نیمه آبی از نیمه سنگی آینه می سازد (صمصام)
نه آن که آب از شقیقه من گذشته باشد
این شقیقه من است که از آب می گذرد

می دانستی
که از سنگلاخ راه
حتی
پای خورشید هم ترک ترک می شود؟
چه هیاهویی !
چنان در جنبش است
آرواره شب
که مخیله حیاط تیر می کشد
و خواب از سر حوض لپر می زند
چشمی ابر
چشمی هنوز دریا
دوام جهان پرهیزکارانه و طنز آمیز و خاموش بود
همچون فصاحت دلنشین و خموش محبت زن!

پرونده ها کامل شدن
با چند تا سیگار و یه عکس
در پی اثبات یه جرم
با عشق و نفرت کشتمش!

نه دستی بر دستی
نه ریشه ای بر خاکی
حتی آبهای روان هم گل آلوده اند
جنون که می گیردم
از خود تهی می شوم
و جهان که ظرف من است ، نیز
پیاله ای می شود از من تهی
جنون که می گیردم
من تهی شده از من
-کولی وش-
پی خود می گردد (صمصام)
یک باغ و این همه
سرشاخه و
حسرت یک گل
یک آسمان و این همه
پهنا و
حسرت یک ستاره
یک جهان و این همه
انسان و حسرت یک لبخند! (صمصام)
انتظاری نوسان داشت
نگاهی در راه مانده بود
و صدایی در تنهایی می گریست (سهراب سپهری)

مثل این است که از اول شب
غم فردا پس در منتظر است (شاملو)
مهیار زنگ زده که فلانی دستگاهش مثل مال تو هست و من دستگاهش رو ترکوندم حالا چکار کنم؟
من: برو دعا کن که طرف خودش مثل من نباشه!
خوابهای عجیب تعبیرهای عجیبتری دارن!

جعبه شكلات رو بر ميدارم تا با خودم ببرم بالا . سپيده ميگه كجا مي بري همه شكلات ها رو پس من چي ؟ مي گم ولي تو اولين كسي بودي كه از خوردن اين شكلات هاي تلخ حالت به هم خورد .
ميگه حالم به هم بخوره بهتر از اين هست كه تو همه شكلات ها رو بخوري . و من نا خودآگاه ياد يكي از همكلاسي هاي دبيرستانم مي افتم كه آدمس هاش رو تفي ميكرد تا خواهرش نخوره ولي باز هم ...............
