همیشه آسان است که آدم به قطار نیک بختی
نرسد!
حالا دیگه من هم می دونم که همه چیز فقط و فقط یه شرط بندی بوده
بین تو و دوستهات .
آره . تو بردی ! حالا میتونی سرت رو بالا بگیری و به افتخار پیروزیت
مهمونی بدی.....
پ.ن : ماه همیشه پشت ابر نمی مونه !
من عاشق آفتاب پرست ویدیوی نریمان شدم .
لطفا یک نفر برای عیدی به من آفتاب پرست سبز هدیه بده!
انگشت اتهام مرد ها ، درست مثل عقربه قطب نما
که در همه حال رو به شمال می ایستد ،
همیشه رو به زنها نشانه می رود . هزاران خورشید تابان

تفریح تازه ای را شروع کرده ام
که یا خودم را به کشتن می دهد
یا
دیگران را !
حقایق چندانی وجود ندارد
که
دل بدان بیاساید.
من در انکار آنچه که دستم می تواند لمس و لبانم می تواند نوازش کن ،
اصرار نخواهم ورزید.
کافی است امید به زندگی رخ نماید ،
آنگاه خداوند در برابر منافع آدمیزاد فراموش می گردد.
I wish you all
happy valentine

من هنوز به دنیایی که در آن زندگی می کنم انس نگرفته ام ،
دنیای دیگر به چه درد من می خورد؟!
اینجا همه گونه نعمت می دهند
که بعد
پس بگیرند.
بیرون از دایره بسته ایام ،
ابدیتی نیست
ما همه
چون برگ
بر باد خواهیم رفت

دوتا کتاب خریدم از نویسنده ای به نام "ریچارد باخ " این دو تا کتاب
وحشتناک فوق العاده است . سوالهای ساده ای از آدم می پرسه
که گاهی توی زندگی حتی جرئت پرسیدنش رو از خودمون نداریم.
دوتا پست قبلی من از همین نویسنده هست .
پ.ن. : امیدوارم سوء تفاهم پیش نیومده باشه.
ژرفای یکرنگی تو با دیگران
نسبت معکوس دارد
با
تعداد آن دیگران در زندگیت!
عمرت را داده ای
تا آنی شوی
که اکنون هستی
ارزشش را داشت؟!
من درختان را دوست دارم
چون آنها بیش از هر چیز دیگری
شیوه زندگی خود را چنان که هست پذیرفته اند!

پ.ن : شاید برای همین درخت هستن نه آدم!
من به چیز دیگری می اندیشم ،
یا
بهتر بگویم به چیزی نمی اندیشم.
دوران رویاهای شیرین خیلی وقت است که تمام شده
روزگار روزگار خوابهای پر تشویش و کابوس های تکراریست!

دلم برای روزهای بارانی اتاق مشترکم با سپیده که از پنجره اش فقط می شد دیوار های آجری رو دید تنگ شده ،
چون
اون روزها هر قدر هم دلگیر حضور آدمها پررنگ تر بود!
این شهر راه به جایی نمی برد
و
به هیچ دیاری منتهی نمی شود . اینجا جایی است که از آن باز می گردند.
آیا با زمانه لئیم و درختان لخت و زمستان جهان همنوا شده ام؟!

وقتی انسان از راه رفته باز می گردد ، بر مزار فراموش شده ای سنگی می بیند
که بر آن نوشته اند: " دریغ های جاودانی"

برگ های خاطره خش خش حزن آوری در تیرگی اندوه دارند.

دیگر هیچ چیز رهنمون به هیچ جا نیست.
امید و نومیدی بی اساس جلوه میکنند و سر تا پای زندگی در تصوری خلاصه می گردد!
هر دگرگونی ، حتی آنچه که مشتاقش بوده ایم،
غمی در خود دارد،
زیرا هر آنچه پشت سر می گذاریم بخشی از وجود ماست.
- به زودی بر می گردی ؟
- من که هنوز نرفته ام!
-تو فکر می کنی که من دیوانه شده ام؟
-تو می دانی که من هیچ وقت فکر نمی کنم. بیش از آن هوشمندم که فکر کنم!
زندگی واژه کاملا مسخره ای هست که ما زیادی جدیش می گیریم!
![]()
عمه: خوب عمه جان حالت چطوره؟
من : شما را که نمی بینم خیلی بهترم!
در زمان بازیهای کودکانه اگر میدانستم در سالهایی نه چندان دور روزی خواهد رسید که با کمال میل حاضر خواهم بود همبازی های اسبق بچگی هایم را به دیار باقی بفرستم حتما همان موقع با همان عقل کودکیم چاره ای اساسی اندیشیده بودم تا امروز آرزوی جویدن خرخره شان آرزویی محال نباشد!!

بهمن که می شود کلافگی های من هم شروع می شود. کلافه از لحظه شماری برای رسیدن سال جدید که شاید با سالهای قبل فرقی داشته باشد .
اما همیشه این دو ماه به اندازه ۱۰ ماه طول می کشد؟!
از انتظار متنفرم!
مگر حضور قاطع یک تک درخت
در واحه ای برشته و بی سایه سار
جز چشم هرم گیاه سوز آتش باد
چشم دگری را نیز
بی خواب میکند؟