تبليغاتX
جزيرة الفيقول
 

آدم هنگامی که صفی را ترک می کند همیشه می تواند دوباره به آن باز گردد.



پنجشنبه 28 آذر1387 |
 

نمی دانم دوست دارم کوچه ای به اسمم باشد یا نه . اگر هم باشد باید کوچه ای باشد رو به دشت، در حومه شهر جایی که خانه ها از هم فاصله می گیرند و مثل حبه قندی که در آب حل شود در طبیعت ذوب می شوند .

 

 



چهارشنبه 13 آذر1387 |
 

عجیب است ، هیچ چیز عجیب نیست!!!



چهارشنبه 13 آذر1387 |
 

هیچ چیز تاسف آور تر از این آدمهایی نیست

که

هیچ وقت حرف نا به جا نمی زنند و کار نا به جا نمی کنند!



دوشنبه 11 آذر1387 |
 

من مثل آن سربازی هستم که جنگ هایش را پیش از جنگیدن می کند .

 خستگی آن را پیش از این که جنگی در گیرد احساس می کند !



دوشنبه 11 آذر1387 |
 

صبح زود برخاستم ، دوش گرفتم ، به خودم عطر زدم

و پیراهنی تابستانی پوشیدم . هوس کرده بودم ،

                                  هوس پارچه نازک و رنگارنگ !



جمعه 8 آذر1387 |
 

نمی توانم در آن واحد هم گوش کنم و هم نگاه کنم .

واژه ها یک چیز را می گویند و حضورها چیزی دیگر !



جمعه 8 آذر1387 |
 

 از ازدحام و شلوغی خوشم نمی آید . اما خودم هم نمی دانم چرا در پر رفت و آمدترین ساعت کاری یک فرودگاه بزرگ به تماشای هزاران هزار آدمی ایستاده ام که در اطراف من در گردش اند . با این همه خودم را شاد و سر حال می یابم. شاید برای اینکه این ازدحام با بقیه فرق می کند .



جمعه 8 آذر1387 |
 

در خلال یاد گرفتن پرواز ، یک خلبان اعتقاد پیدا میکند که ماشین ها واقعا اسباب بازی بیش نیستند ، او در می یابد که هرچه بالاتر می رود پهنه وسیعتری را می تواند پیش روی چشمانش ببیند و پی می برد که مسایل و مشکلات آدمهای روی زمین چه بی اهمیت و پیش پا افتاده اند !

 

 



جمعه 8 آذر1387 |
 

آیا تا به حال بر اثر احساس ضعف دربالای یک پل عظیم

یا در بالای ساختمان بلند هزار طبقه ایستاده اید

و از اینکه سر فصل فضایی پوچ هستید ، تصمیم گرفته اید که بپرید!



جمعه 8 آذر1387 |

...

 

گاهی آدم از دوست داشتنی هایش چقدر زیاد خسته می شود!



جمعه 8 آذر1387 |
 

وقتی همه دنیات تنهایی و غربت بود

وقتی همه جا با تو احساس یه وحشت بود

کی با همه قلبش بغض شبتو وا کرد

کی حال تو رو فهمید کی با تو مدارا کرد

باشه برو حرفی نیست من از همه دلگیرم

حالا که دلت رفته

                       دستاتو نمی گیرم

 

پ.ن : از البوم سعید شهروز

 



جمعه 8 آذر1387 |
 

من از آغاز این قصه ازت چیزی نفهمیدم!

 



دوشنبه 4 آذر1387 |
 

تنها راه مقابله با یک بچه وروجک نیم وجبی این است که تا میتوانید مجبورش کنید که

بدود و بالا و پایین بپرد تا خودش داوطلبانه روی کاناپه ولو شود و خوابش ببرد .

پ.ن : البته ما هردوتامون روی کاناپه خوابمون برد!



دوشنبه 4 آذر1387 |
 

من به رد باران شلیک کرده ام! حالا که چی؟!!



شنبه 2 آذر1387 |
 

از عواقب کشفیات من این بود که استاد مجبور شد ۳تارش را بیاورد سر کلاس و

 نیم ساعت بنوازد !



شنبه 2 آذر1387 |
 

این روز ها دقیقا از همان روزهایی است که دارم سعی می کنم تاب بیاورم!



شنبه 2 آذر1387 |